تبليغاتX
.........مومیایی حسود............
>>>>>تقصير دلم نيست...نگاهت زيباست<<<<<

اون كلاس آخر بود و من كلاس اول .

اون بزرگ بود و من كوچيك .

قد اون بلند بود و قد من كوتاه .

خيلي دوستش داشتم .

حتي از تيله هام هم بيشتر .

از همه ي عروسكام هم بيشتر .

از كارتون ها هم بيشتر .

از كتاب داستانام هم بيشتر .

از خودكار رنگيام هم بيشتر .

دوست داشتم بريم تو ي كوچه .

خاله بازي كنيم .

من مامان بشم و اون بابا .

به سر كاميون قرمزم نخ ببنديم و بدويم .

شكلاتم رو بدم به اون تا خوشحال شه .

.....

من كلاس آخرم و اون تموم كرده .

من بزرگم و اون بزرگتر .

هم قديم .

هنوزم خيلي دوستش دارم .

هنوزم از همون تيله ها و عروسكا و كارتونا بيشتر .

حتي از كامپيتر و موبايلمم بيشتر .

از لوازم آرايش و لباساي رنگارنگ هم بيشتر .

حتي از خودمم بيشتر .

دوست دارم دستش رو بگيرم و بريم بيرون .

بازم من مامان بشم و اون بابا .

گفتم : ميدونستي خيلي دوستت دارم ؟

گفت : ببخشيد حواسم نبود . چيزي گفتي ؟

                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

توي يكي از همين خونه ها ،

همين نزديكي ها ،

دل يكي آتيش گرفته ،

از روي بوم هم كه نگاه كنين مي بينين كه از توي پنجره ي يكي از همين خونه ها آتيش مي ريزه بيرون .

دل يكي آتيش گرفته ، تو اومدي اما دير .

از ته يه خيابونه دراز ، مثه يه سايه نگراني .

كمي دير اومدي اما حسابي تجلي كردي و دل يكي رو آتيش زدي .

به من مي گن چيزي نگو .

نبايد هم بگم اما دل يكي داره آتيش مي گيره .

دل يكي اينجا داره خاكستر ميشه .

كمي دير اومدي اما يه راست رفتي سروقت دل يكي و دست كردي تو سينه اش و دلش رو آوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتيش سر جاش .

واسه همينه كه دل يكي آتيش گرفته و داره خاكستر ميشه.

 يكي داره تو چشات غرق ميشه .

يكي لاي انگشتات داره گم ميشه .

يكي داره گُر ميگيره .

دل يكي آتيش گرفته .

يه نفر يه چيكه آب بريزه رو دلش شايد خنك شه .

ميون اين همه خونه كه خفه خون گرفتن يه خونه هست كه دل يكي داره توش خاكستر ميشه .

يكي هوس كرده بپره تو دستات و خودش رو غرق  كنه .

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

من يه حساب سر انگشتي كردم و بديدم كه

     اگر يه حاله خفن به خويش بدهم و رگه مبارك را قطع كنم و مانع گردش خون در بدنم بشوم

به نفع تماميه افراد زنده و مرده در زمين مي باشد

      و تنها شخصي كه ضرر كرده است

اين جانب مي باشد

منتظر انتقادات و پيشنهادات شما هستيم

با سپاس فراوان  :    موميايي حسود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

سلام....من بازم اومدم

بعضيا احتمالاخوشحال ميشن و بعضيام مطمئنا ناراحت....

اينبار تنها اومدم.....تنهاتر از تمام بارهايي كه ميومدم...

ديگه هيچكس رو ندارم...

همه دوستايي كه ادعاشون ميشد رفتن...

فقط يكيشون مونده

كه اونم يه شهره ديگس....

بي خيال

نمي خوام اومده نيومده ناله كنم....

تا اينجاش باشه دستتون

تا يه سر و سامونه كلي به اين وب خاك گرفته بدم....

 

 

اي كساني كه از آمدن ما خوشحال شديد...قطعا بدانيد كه ما در فكر شماييم....

آيه 69 جزوه موميايي حسود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

casam sukht
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

يچي

ازت مي خوام

اونم اينه كه چشمات رو ببندي

آره

الان

چشماتو ببند

تا من نگفتم باز نكنيا

ببند ديگه...

آهها

بستي؟

خوب

يه چيزي رو ميدوني؟

اگه اين كارو كرده باشي

خيلي احمقي

چون :

اولا اگه واقعا حرفمو گوش كرده باشي

الان اينو نمي خوني

چون من هنو نگفتم چشماتو باز كني

دوما

اگه اين كارو بكني و واقعا چشماتو ببندي و

منتظر من باشي تا بگم

چشاتو باز كني

تا ابد مجبوري با چشم بسته زندگي كني

زندگي همينه

مثل همين مثاله من

خيلي ها چشماتونو بستين و منتظرين

تا بهتون بگن

حالا چشماتونو باز كنين...

ولي خبر ندارين كه

انتظارتون بيهوده و الكيه

من چشمامو نمي بندم

به حرف هيچكس

مگر اينكه

خود خدا بياد بگه

چشماتو ببند

اونوقت چشمامو مي بندم

حتي اگه خدام بره

و ديگه هيچ وقت برنگرده

تا بگه چشمامو باز كنم

ولي مطمئنم

كه مياد

چون اون تنها كسيه كه منو مي بينه

دوستم داره

و به فكرمه

خوب

تموم شد

حالا مي توني چشماتو باز كني

 

 

پ.ن.ببخشيد كه طولاني شد البته اگه تا آخرشو خونده باشي كه بعيده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

دم خدا گرم

در حد تیم ملی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

يه صفحه ي سياه سياه سياه

جلو صورتمه

هرچي فكر مي كنم نمي تونم چيزي بنويسم...

گاهي يه نورايي ميادا

ولي تا بفهمم چيه

رفته...

اينروزا فقط دارم گند مي زنم..

به وب...

به رابطمون...

به رانندگي...

به مدرسه...

به آرايشگاه...

به زندگيم...
نمي دونم چرا انقدر طول كشيده...

18 ساااااااااااااااااااااال

بسه ديگه

اكسيژن زمين تموم شدا

اه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

بيرون رفته بوديم

واسه پياده روي و ازين حرفا

من بودم و مامانم و دوسته مامان و آبجي محترم و

نفس من     MD    عزيز

مامان تخمه سياه دراورد

داشت تعارف مي كرد به همه

به آبجي كوچيكه كه رسيد گفت :

بيا عسلم

بيشتر بردار فدات شم....

مامان برات بميره...

نفر بعدي هم كه من بودم خودمو آماده كردم واسه يه قربون صدقه اساسي

مامان گفت :

بيا بردار....

منو ميگي...

گفتم چطو واسه اون ضعف رفتي به ما رسيدي تموم شد؟

همه خنديدن

به MD  كه داشت ميداد هم گفت بفرما...

منم دوباره شروع كردم كه چطو اون آره

ما نه؟

كه دوست مامان گفت

مامان نبايد قربون صدقه شما دوتا بره

خودتون از خجالته هم دربياين ديگه...

آبجيت تنهاس

واسه همين ميگه

وگرنه شما از اول راه كه كشتين خودتون رو

منم كه خجالتي (جون خودم)

سبز  قرمز آبي

شدم رنگين كمون

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.

گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

يه روز دوتا پيشي كوچولو اومدن در خونمونو زدن...

منم درو باز كردم...

گفتن مياي مامانه ما شي؟

آخه ما مامان نداريم......

منم دلم سوخت و گفتم بياين بالا...

خيلي مامامنشون بودم...

با قطره چكون نوبتي بهشون شير ميدادم و هر روز مي بردمشون حموم...

آخه من كه پيشي نبودم تا بليسمشون...

روزها گذشت و گذشت تا اونا چشماشون بازتر و بازتر شد...

منم كار داشتم كم خونه بودم...

اونام همش داد مي زدن كه ما گشنمونه...

ما تشنمونه...

ما خوابمون مياد...

ما دستشويي داريم...

ما بيدار شديم...

ما رو بشورين...

مارو ببرين بيرون...

ما موبايل مي خوايم...

ما كامپيوتر مي خوام(كه بعدا تصميمشون عوض شد گفتن كه لب تاب مي خوان)

ما زن مي خوايم(آخه هردو پسر بودن)

ما زن دوم مي خوايم و.....

صدتا غلط زياديه ديگه كه از پوزه ي كوچولوشون فراتر مي رفت...

دهنشون واسه اين خواسته ها بوي شير ميداد چون هنوز دندون هم نداشتن...

آقا مام جونمون به دورو بر چشممون رسيد انداختيمشون تو كوچه تا آدم(گربه ي خوب)بشن...

متاسفانه در حين آدم شدن سگ اومد خوردشون وگرنه الان براشون زن گرفته بودم و نوه دار شده بودم...

اين بود داستان پيشي كوچولوهاي چند روزه ي من كه در سن دو هفته اي بال در آوردن رفتن برزخ تا معلوم شه ميان بهشت پيشه مامانشن يا ميرن جهنم پيش خالشون...

براي شاديه روح اون دوتا مرحوم(شروين و شايان) صلوات بلند ختم كنين...

                                                  

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

همه جا سياه...

همه تاريك...

همه چيز مات...

خورشيد خاموش...

چشمها كدر...

نگاه ها دروغي...

لبخندها...

شايد توي اين دنيا فقط گريه ها واقعي باشه...

اگه بچه بازي به حساب نيان...

اگه ديده بشن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

ديشب...

دير كرده بود...

ظهر گفته بود شب كار داره و دير مياد...

ولي ساعت يازده بود...

توي اون شهر كه نه...دهات...

تا يازده شب كجا بود؟

اونجا هم كه هيچ وقت آنتن نمي ده...

سرم درد مي كرد...

حالت تهوع هم داشتم...

گرمم بود...

من امشب ميميرم بنيامين رو تا آخر كردم...

چقدر دلم واسه اين آهنگ تنگ شده بود...

حال اينترنت رفتن رو هم نداشتم...

تشنم بود ولي حال بيرون از اتاق رفتن رو هم نداشتم...

به هاپوم هم قول داده بودم بعده شام برم پيشش...

ولي حوصله اونم نداشتم...

بهتر بود مي خوابيدم...

آخه امروز امتحان دارم...

دراز كشيدم رو تخت و پتو رو كشيدم روم...

گرمم شد...

پتو رو زدم كنار...

سردم بود...

چشام رو بستم...

از سر درد نمي شد بخوابم...

چرا نمي ياد پس...؟

تو تخت جون مي دادم...

خيلي گذشت...

فايده نداشت...

نمي شد خوابيد...

پاشدم...

ساعت يازده و سه دقيقه بود...

واي خدايا...

يازده وسيزده دقيقه زنگ زد...

قلبم از بس تند مي زد داشت واي ميساد..

گفتم الو...

گفت جون دلم...؟

صداشو كه شنيدم مردم...

كجا بودي؟

بغضم تركيد ولي متوجه نشد...

همكارم اسبابكشي داشت كمكش كردم شام نگهم داشت...

ببخشيد...

گفته بودم دير مي كنم كه...

برو...

فردا امتحان داري...

گفتم اين همه منتظر بودم كه اينو بشنوم؟

همون صبح تا ظهر كه منتظر ميمونم كافيه...

تحمل ندارم...

ديگه فهميد دارم گريه مي كنم...

بيچاره خسته بود...

ولي من بهش نياز داشتم...

گفت تورو خدا گريه نكن...

تقصير من كه نيست خوشكل...

مجبورم...

من كه دوستت دارم...

برات ميميرم...

چرا گريه مي كني؟

من ماله توام...

خيالت جمع باشه...

آروم شده بودم ولي بازم اشكام ميريخت...

خداحافظي كرديم...

ديگه تپش قلب نداشتم...

نه گرمم بود نه سرد...

بنيامين رو قطع كردم...

رفتم بيرون يه ليوان آب خوردم ...

رو تخت دراز كشيدم و يهو ديدم ساعت نه صبحه...

نمي دونم چم شده...

بهش اعتياد دارم...

اون ميگه من جادوش كردم ولي جادوگر اصلي خودشه...

الان حالم مثه ديشبه...

بايد تا ساعت يك صبر كنم تا از مدرسه بياد خونه...

مدرسه هم آنتن نمي ده...

بازم گرممه...

سرم درد ميكنه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

الان هاپو كوچولوم تو اتاقمه...

شستمش...

داره با قلادش بازي مي كنه....

چرا مي خوان ازم بگيرنش؟

اون تنها كسيه كه دوستم داره...

وقتي داشتم گريه مي كردم دستمو محكم گاز مي گرفت تا بس كنم...

وقتي ديد مامانم داره دعوام مي كنه كه چرا آوردمش تو اتاق...

منو مي كشيد كه ببرمش تو حياط...

تو حياط فكر كرد سطل آشغال  يه غريبست...

چنان داد و فريادي راه انداخت...

آقا بلاخره اومد...

چهار روز دوري...

مطمئن بودم كه مياد كلاس دنبالم...

ولي زنگ زد گفت گيم نتم...

چرا؟

من مهمترم يا گيم نت؟

مي خوام گوشيمو بشكنم...

چنان دعوايي سر سگ با مادرربزرگم گرفتم...

كه بابابزرگم جدامون كرد...

لج كردم گفتم شام نمي خورم...

مامان گفت به درك...

مي خوام سگمو صبح ببرم دكتر...

ديشب خواب خونه خالم بودم...

وقتي امشب منو ديد واسه اينكه صورتمو بليسه از پالتوم ميومد بالا...

چقدر دوستم داره...

كاش هميشه ماله من بمونه...

من بدون اون از تنهايي دق مي كنم...

بيسكويتمو ازم ميگيره...

منم مي خوااااااااااااااام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  | 

پس كو بوم سفيدي كه مي خواستم با رنگهاي سرد منجمدش كنم و با رنگهاي گرم يخش رو باز كنم؟

كجاست اون قلموهام تا با اونا رنگهاي جديد بسازم...

مي خوام يه طرح بزنم...

از گرمي آفتاب و از سردي يه بغض...

از سپيدي يه لبخند تا سياهي يه دل...

از رنگ اون فرياد كه بي رنگه و از بي رنگي اون نگاه كه رنگين كمانه

چه طور مي تونم مهربونيه توي چشماتو به تصوير بكشم؟

چه جوري رنگ برق چشمات رو بسازم؟

جه جوري گرماي اشكي كه به خاطر من از چشمات چكيد رو روي بوم بيارم و...

چه جوري سرماي همون اشك رو كه با قطره ي بارون يكي شد رو بسازم؟

چه جوري بين قطره بارون و اشكت فرقي بزارم؟

كدوم آبي تره؟

كدوم خالص تره؟

كدوم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط مومیایی حسود  |